|
نگاهم خشک شد...ازبس کاشتم انتظارت رادرخيال صدایم درسکوت شکست...ازبس وردزبان کردم نامت را
گل شقایق
درخاک تنهاست به سویش
خواهم شتافت وآب
خواهم بخشید بادست
می توان لمس کرد وچون
مست ازهوش رفت عطرلطیف
رمزورازش رامی توان بویید می توان
تاادراک سبزجذبهٔ یک برگ پیش رفت وازرشددردناک
خوشهٔ عشق گفت ای مهربان
قلب من! ای همیشه
بامن! بی تودرفراسوی
مرگ چشم خواهم بست بی توآرامش
ازدلم گریزان است وزندگی
هیچ معنایی نخواهد داشت ای آرام
خلوص پاک احساس! برایم
بمان درافق آشنای حدیث شبدرخاکی برایم
بمان درافق روشنی اطلسی های تر برایم
بمان درافق سایهٔ سپیدارهای بلند قامت باشمع
وپروانه وفانوس وخدا می توان
دوست شد! رنج
کلبهٔ چوبی را می توان
باخاک شست ودرذهن
گرم خوشبختی زیست! می توان
ساده وبی آلایش زیست ومُرد به ماهی
کوچک یخ زده می توان
روحِ تازه ای داد درعمرکوتاه
قاصدک می توان
شریک شد می توان
بی نفس،خاموش شد، اماعشق
راخواست می توان
باورکرد وازیادرفت
بی تو...
سرِرهگذارِشب چه آرام
نشست قاصدک
خیالِ من ازجنس
سکوت خیس
و ابری خیره
گشت به خطوط
اندوه چه کس
گریخت و فروریخت چون
گذشته ای سیاه شمع
و پروانه و فانوس همه
رفته در خوابِ ناز یاهمچو
دست به یاد
روی دلارامی جان
دهد هر دم از نیایش... بیدار
باش و سوگند با سوزِ دل میجویمش
همه عمر از زورق اندیشه افسوس
نیابم از او ردپایی خشکیده
لب از رسوایی مِهر مانده
ام تاعمق،در هیچ... ای وای...
سحر آمد ولیکن
ندیدم اورا...
خوشه ای از رنجِ دلِ آه شکست با حلقه ای از هلال ِ ماه شکست شبی لابه لای گیسویی پریشان شبیه شبنمی از نگاه شکست کسی که می رفت همیشه پا به پای راز زیر دیوار سنگی راه شکست دستی از عشق تا تن خاطره تا امتداد خاک گناه شکست ****
**** **** غریبانه بی تو می روم به ناکجا دیگر نپرس خوبِ من به کجا؟
فصلی ازراه خواهدرسید که نگاه من وتورادرهاله ای ازغم
فروخواهدبرد فصلی ازراه خواهدرسید که سایه ی سیاه شب رادرخاطره های
سبزمان نقش خواهدزد فصلی ازراه خواهدرسید که حتی غرفه های آسمان درتب سوزعشق من
وتوخواهندسوخت فصلی ازراه خواهدرسید که حریربرگهای زردش رازیرقلب های حزن
آلودمن وتوخردخواهدکرد فصلی ازراه خواهدرسید که صراحی سیاه شب عشق دیدهٔ من وتورابه
یک خواب عمیق خواهدفرستاد فصلی ازراه خواهدرسید که میعادزندگی من وتورادریک وزش
تندوسهمگین بادویران خواهدساخت فصلی ازراه خواهدرسید که حق زیستن راازتصورآرزوی من پاک
خواهدکرد فصلی ازراه خواهدرسید که ازرؤیاهای شبانه ی من وتوکابوس تاریکی
راخواهدگذراند فصلی ازراه خواهدرسید که درقلب زودباورمن حسرت وسکوت راتجلی
خواهدکرد فصلی از راه خواهد رسید که شکوه یأس با غرور در قلبم دریچه ای
از تاریکی راخواهدساخت فصلی از راه خواهد رسید که پرستوی روح من را به وهمی از امید
خواهد سپرد فصلی از راه خواهد رسید که وداع را با صدایی گرفته از خیال
شعرم خواهد خواند فصلی از راه خواهد رسید که وجود تودرلحظه های مهتاب گونهٔ شب
ازآفتاب زندگی ام بارسفرراخواهد بست فصلی از راه خواهد رسید که بی تو مرگ را از میان شاخه های خشکش
زمزمه خواهد کرد زمزمه خواهد کرد مرگ را مرگ من را
|
About |