تبليغاتX
آخرين فصل در پناه يک عاشق

آخرين فصل در پناه يک عاشق


نگاهم خشک شد...ازبس کاشتم انتظارت رادرخيال

صدایم درسکوت شکست...ازبس وردزبان کردم نامت را
باشدبيقراری واژه هارا
سپردم به باد
دیگربرای سرودن تو
آواره کردم احساس را
ندانستم که تو
حبس کرده ای
این واژهٔ سبزرا
درچشم خاطره


+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت9:41توسط SK | |

گل شقایق درخاک تنهاست

به سویش خواهم شتافت

وآب خواهم بخشید

بادست می توان لمس کرد

وچون مست ازهوش رفت

عطرلطیف رمزورازش رامی توان بویید

می توان تاادراک سبزجذبهٔ یک برگ پیش رفت

وازرشددردناک خوشهٔ عشق گفت

ای مهربان قلب من!

ای همیشه بامن!

بی تودرفراسوی مرگ چشم خواهم بست

بی توآرامش ازدلم گریزان است

وزندگی هیچ معنایی نخواهد داشت

ای آرام خلوص پاک احساس!

برایم بمان درافق آشنای حدیث شبدرخاکی

برایم بمان درافق روشنی اطلسی های تر

برایم بمان درافق سایهٔ سپیدارهای بلند قامت

باشمع وپروانه وفانوس وخدا

می توان دوست شد!

رنج کلبهٔ چوبی را

می توان باخاک شست

ودرذهن گرم خوشبختی زیست!

می توان ساده وبی آلایش زیست ومُرد

به ماهی کوچک یخ زده

می توان روحِ تازه ای داد

درعمرکوتاه قاصدک

می توان شریک شد

می توان بی نفس،خاموش شد،

اماعشق راخواست

می توان باورکرد

وازیادرفت بی تو...


+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت23:29توسط SK | |


سرِرهگذارِشب

چه آرام نشست

قاصدک خیالِ من

ازجنس سکوت

خیس و ابری

خیره گشت

به خطوط اندوه

چه کس گریخت و فروریخت

چون گذشته ای سیاه

شمع و پروانه و فانوس

همه رفته در خوابِ ناز

یاهمچو دست

به یاد روی دلارامی

جان دهد هر دم

از نیایش...

بیدار باش و سوگند با سوزِ دل

میجویمش همه عمر از زورق اندیشه

افسوس نیابم از او ردپایی

خشکیده لب از رسوایی مِهر

مانده ام تاعمق،در هیچ...

ای وای... سحر آمد

ولیکن ندیدم اورا...


+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت23:4توسط SK | |


در تاریکی دل با عشق می نوازم

تک وتنها تا روشنی سپیده
از سیاهی شب با عشق می نوازم
با آوازِ آبشارِ چلچله ی غم
تو بخوان...
تو بخوان با من،تنها تو بخوان
عشق ،ای جرعه ی خیال انگیز
ای تبسم افسرده ی محنت بار
برایم بمان،تنها تو بمان
در افق بیشه ی اطلسی های خیس
به سرمستی رقص پرشورِشقایق
تو بخند با من،تنها تو بخند
پاسخ جانِ پروانه سوزِ شمع
تو بگو با من،تنها تو بگو
تو بیا...با من بیا...
به سرزمینِ نیلوفرهای خاکی
به سرزمینِ یاسهای سپید
به سرزمینِ پونه های وحشی
من فدای تار طنینِ شبنمِ لرزان
توگیج عطرشورانگیزگل شب بو
دست من در حسِ دستانِ تو
چون چشمه ای به هستی بجوش
تک وتنها تا روشنی سپیده
از سیاهی شب با عشق می نوازم
ای مهربان من
با عشق می نوازم...

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت22:40توسط SK | |

خوشه ای از رنجِ دلِ آه شکست

با حلقه ای از هلال ِ ماه شکست

شبی لابه لای گیسویی پریشان

شبیه شبنمی از نگاه شکست

کسی که می رفت همیشه پا به پای راز

زیر دیوار سنگی راه شکست

دستی از عشق تا تن خاطره

تا امتداد خاک گناه شکست

**** **** ****

غریبانه بی تو می روم به ناکجا

دیگر نپرس خوبِ من به کجا؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت21:10توسط SK | |

 

فصلی ازراه خواهدرسید

که نگاه من وتورادرهاله ای ازغم فروخواهدبرد

فصلی ازراه خواهدرسید

که سایه ی سیاه شب رادرخاطره های سبزمان نقش خواهدزد

فصلی ازراه خواهدرسید

که حتی غرفه های آسمان درتب سوزعشق من وتوخواهندسوخت

فصلی ازراه خواهدرسید

که حریربرگهای زردش رازیرقلب های حزن آلودمن وتوخردخواهدکرد

فصلی ازراه خواهدرسید

که صراحی سیاه شب عشق دیدهٔ من وتورابه یک خواب عمیق خواهدفرستاد

فصلی ازراه خواهدرسید

که میعادزندگی من وتورادریک وزش تندوسهمگین بادویران خواهدساخت

فصلی ازراه خواهدرسید

که حق زیستن راازتصورآرزوی من پاک خواهدکرد

فصلی ازراه خواهدرسید

که ازرؤیاهای شبانه ی من وتوکابوس تاریکی راخواهدگذراند

فصلی ازراه خواهدرسید

که درقلب زودباورمن حسرت وسکوت راتجلی خواهدکرد

فصلی از راه خواهد رسید

که شکوه یأس با غرور در قلبم دریچه ای از تاریکی راخواهدساخت

فصلی از راه خواهد رسید

که پرستوی روح من را به وهمی از امید خواهد سپرد

فصلی از راه خواهد رسید

که وداع را با صدایی گرفته از خیال شعرم خواهد خواند

فصلی از راه خواهد رسید

که وجود تودرلحظه های مهتاب گونهٔ شب ازآفتاب زندگی ام

بارسفرراخواهد بست

فصلی از راه خواهد رسید

که بی تو مرگ را از میان شاخه های خشکش زمزمه خواهد کرد

زمزمه خواهد کرد مرگ را

مرگ من را

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت10:4توسط SK | |